وبلاگ من در بلاگفا farzam-naameh
نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 

farzam-naameh



توضيح

خدمت همه دوستانی که هنوز آدرس پرشین بلاگ منو دارن عرض می کنم که همونطور که قبلاً توضیح دادم بنده به دلیل اعتراض به سایت پرشین بلاگ (!) با همین آدرس به بلاگفا رفتم!... شاید یه روزبرگردم. ولی فعلاً همینه که هست!...


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


اتاق

اینجا میدان جنگ نیست. هر چند انگار بمب افتاده. کسی کسی را نکشته یا کتک نزده. هر چند همه چیز به هم ریخته. زلزله هم نیامده. هر چند هیچ چیز سر جای طبیعی خودش نیست. اینکه جوراب و دمپایی و کیف و کتاب و جزوه روی فرش و موکت به همزیستی مسالمت آمیزی مشغولند و مجبور، اینکه یک سری CD لای کتابها گیر افتاده اند، اینکه لباسها روی میز یا صندلی هستند، اینکه وضع تختخواب به صحنه دعوا و درگیری و شاید هم چیزهای دیگری شباهت دارد، همه و همه هیچ ربطی نه به جنگ دارند نه صحنه زد و خورد.

اینجا اتاق من است! همه اینها هم شاهکارهای خودم هستند (خواهش می کنم. قابلی ندارد). بسیار پیش می آید که از خودم می پرسم چرا جورابم روی کیف است؟ و چرا سیم موس (همان موشواره) یک جایی گیر می کند؟ چرا یک چکش روی کفش من است؟ و اصلا" چرا کفشم داخل اتاق است؟ و چرا و چرا و چرا و ...؟ البته در گذشته های دور، دیگران چنین سوالاتی از من می پرسیدند. اما حالا یا آنها از خیر جواب گذشته اند یا اینکه من قبول مسوولیت کرده ام و خودم از خودم می پرسم. حالا بماند که جوابی هم نمی دهم و اقدامی هم نمی کنم. اما حسنش این است که آدم با خودش رودربایستی ندارد.

خواهر بزرگترم اصطلاحی دارد که در خط اول به عاریت گرفتم: کی اینجا بمب انداخته؟ ... اگر پیدا کردید به من هم بگویید.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


تفاسير الاشعار

من باب یادآوری: فعلاً این وبلاگ موازی همان بلاگفا است. به یاری حق در آینده نزدیک مشت محکمی به پرشین بلاگیها خواهیم زد و اینجا را به وبلاگ فرعی تبدیل می کنیم!

***

از طعنه رقیب نگردد عیار من                                   چون زر اگر برند مرا در دهان گاز

صوفی که بی تو توبه زمی کرده بود دوش                  بشکست عهد چون درمیخانه دید باز

 

در باب معنی و تفسیر اشعار بالا کدام گزینه صحیح تر است؟

 

1-      هر چقدر هم از ما انتقاد کنند ککمان هم نمی گزد حتی ممکن است منتقدان را گاز بگیریم.

2-      صوفیا لورن هم توبه کرد ای خائنین به مملکت! شما کی توبه می کنید؟ گازتان می گیریم ها!

3-      در میخانه بازه، حیای رقیبان کجا رفته؟

4-      در مباحث رقابتی هر کسی رقیبش را گاز بگیرد با دهان باز به میخانه می برندش و مجبورش می کنند توبه کند.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


شوخی با بزرگان - ۱

اين سه نفر كه در زير با نقل اقوالشان شوخي مي كنيم از نويسندگان محبوب ما هستند.

 

1- شكسپير گفته است: فراموش كن آنچه را نمي تواني كسب كني و كسب كن آنچه را نمي تواني فراموش كني. و ما يك سؤال داريم از جناب شكسپير كه: در مورد چيزهايي كه نه مي توانيم به دست بياوريم و نه مي توانيم فراموششان كنيم، چه خاكي بايد بر سرمان بريزيم؟!

 

2- جناب ويكتور هوگو فرموده اند: اميدوارم صبور باشي. نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند. بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند. واقعاً جاي ايشان اين روزها خالي است كه تئوريشان را در عمل ثابت كنند. و باباطاهر كه اگر الان بود مشكل منكراتي هم داشت مي فرمايد:

 

به مو واجي(*) صبوري كن صبوري                           صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد!

 

3- تولستوي نيز مي گويد: براي كشف اقيانوسهاي جديد بايد توانايي ترك ساحل آرام خود را داشته باشيد. اي بابا لئو! ساحل چي؟ كشك چي؟ آرام چيه؟ اقيانوس چيه؟ من كجام؟ اينجا كجاست؟

 

به قول يكي از اين حسن خشتكهاي قديمي: خوش به حالت تكه سنگ! كه نداري دل تنگ...

 

*: گفتي


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


آن مواعيد که کردی...

یادمان هست که هر وقت در درسی رفوزه می شدیم به والدین محترم وعده می دادیم که شروع کنیم به درس خواندن. موعد درس خواندن هم همیشه یا از شنبه آینده بود یا از ماه آینده یا یک چیزی شبیه اینها در آینده؛ البته آينده اي كه هرگز ظهور نمي كرد. این حکایت مختص اوقاتی بود که قصد پیچاندن والدین را داشتیم. اما هر گاه عزممان جزم و قصدمان مسجل بود، از همان روز جاری با جدیت شروع می کردیم. اينطور بود كه هر وقت حواله به شنبه یا ماه آینده مي داديم همگان یی می بردند قضیه چیست و هر گاه اشاره به روزجاري مي نموديم خيال همه جميعاً راحت مي شد.

حالا حکایت جناب وزیر اقتصاد است که می فرمایند: « با اتخاذ تدابیر ویژه ای قصد داریم تورم را در سال جاری مهار کنیم». هر چند بر آحاد مردم واضح بوده، مسبوق به سابقه نیز می باشد که تورم (چه اسمش و چه خودش)، مهار ناشدنی است و ضمنا" از سال جاری نیز قریب به نیمی گذشته و تورم جاریش کمر همگان شکسته، اما همین اصرار به شروع تدابیر ویژه در سال جاری، بیانگر عزم راسخ وزیر محترم و سنت حسنه ای است از نوع یادگاری که در این گنبد دوار بماند. چرا که اگر ایشان هم مثل ما قصد پیچاندن امور را داشتند مبدا آغاز را سال آینده قرار می دادند و سال ديگر هم مثل هر سال، کسی به كسي نبود كه بگوید: آن مواعید که کردی نرود از یادت. قطعاً همینطور است. ما که شکی نداریم.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


هماهنگی يا نه؟

و ایضا" فرموده اند: با باغهایی که در آنها مراسم عروسی و ... بدون هماهنگی با ما برگزار شود برخورد می کنیم. در این راستا لازم دیدیم نکاتی را متذکر شویم:

 

1-      نحوه برخورد با باغ چگونه است؟ مثلا" میوه هایش را می خورید؟ یا درختهایش را می کنید؟ (با فتحه بخوانید. ای بابا! همه چیز را ما باید تذکر دهیم؟)

2-      در صورت هماهنگ کردن، اقدام شما چیست؟ مثلا" ما خودمان یک بار یک جایی دعوت داشتیم. به آدرس مربوطه که رسیدیم دیدیم ناحیه مقاومت بسیج فلان جا است. شک کردیم. اما خیلی زود شکمان برطرف شد. تا انتهای مراسم هم خیلی بهتر شکمان برطرف گردید. در طول مراسم هم برادران سپاهی و بسیجی به خوبی از عهده تامین امنیت این مراسم برآمدند. در پایان هم سرودی به افتخار این عزیزان خوانده شد. هماهنگی اگر همین است که عالی است.

3-      این هم مکالمه ای از یک هماهنگی قبلی از سوی یک باغ با نیروی ویژه برگزاری مراسم که از طرق سری به دست ما رسیده است:

 

-          الو؟ ستاد هماهنگی برگزاری مراسم شادی و پایکوبی و حرکات موزون؟

-          بفرمایید. شما؟

-          باغ هستم.

-          ما هم توی باغ هستیم. عرض کردم شما؟

-          نه جناب اتفاقا" شما توی باغ نیستید. من خود باغ هستم. می خواستم هماهنگی کنم. هماهنگید شما؟

-          بععععله. چه جورم. حالا مراسمتون چیه؟

-          ختنه سوران.

-          چقدره؟

-          چی چقدره؟ اندازه اش؟

-          نخیر. مهموناتون چقدرن؟

-          صد و سه نفر.

-          چرا؟

-          چی چرا؟

-          چرا صد و سه تا؟

-          پس چند تا؟

-          صد تا.

-          چرا صد تا؟

-          پس چند تا؟

-          ...

 

( در اینجا معلوم نمی شود کی به کی بوده و نویسنده هم دیالوگها را گم می کند. و اما ادامه...) در ادامه یک فرم دارد پر می شود:

 

-          نوع مشروبات؟

-          کوکای سیاه و سفید. به اضافه *&^%$ (اینجا خوب ضبط نشده)

-          محل قرار گیری انتهای پاچه شلوار مدعوین؟

-          پنج سانت بالاتر از حد مجاز.

-          محل شروع یقه لباس مدعوین؟

-          ده سانت پایین تر از حد مجاز.

-          میزان صدا بر حسب دسی بل؟

-          95

-          ارتفاع پاشنه؟

-          10

-          وزن؟

-          65

-          دور باسن؟

-          100

-          ...

-          ...


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


گفتار نيک

اين كه نمي شود هر كسي هر چيزي مي خواهد بگويد. البته ما به آزادي گفتار اعتقاد داريم. اما از زمان ايران باستان حتي زرتشت هم مي گفت: گفتار نيك. همينطوري كه خالي خالي نمي گفت: گفتار! حالا هر گفتاري شد، شد.

گفتار نيك يعني چه؟ گفتار نيك يعني حرفهاي خوب. يعني اينكه تشكر و تقدير كنيم از هر كس كه زحمت مي كشد. از هر كس كه قدمي در راه اعتلاي كشور بر مي دارد. نه اينكه همه اش تقبيح كنيم، همه اش زشتي ها و بدي ها را بگوييم.

حالا مي آيند مي گويند چرا فلان بوقچي استكبار را گرفتيد و بوقش را شكستيد؟ مي گويند اين يعني آزادي بيان نداريم. من به شما مي گويم كه اولاً آزادي بيان با آزادي بوق فرق دارد. و ثانياً بستيم كه بستيم. وقتي حرفهاي خوب نمي زنيد و حرفهاي بد مي زنيد، همان بهتر كه بسته شويد.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


ذرت پرت کنون!

توضیح اول اینکه من باب وفاداری به بچه دوساله پرشین بلاگی خودم این پست در دو آدرس بلاگفا و پرشین بلاگ تکرار میشه... تا کی اینگونه باشد. هنوز نمی دانم. فعلا" مثل آدمی شدم که دو تا بچه داره و نمی خواد فرق بگذاره و شاید آدمی که زبونم لال دو تا همسر اختیار کرده و می خواد عدالت رو رعایت کنه. خداییش وقتی رعایت عدالت بین دو تا وبلاگ اینقدر سخت باشه چطور میشه بین دو تا آدم رعایتش کرد؟ لذاست که: آقا دست بردار! نکن! نکن از این کارها! عبرت بگیر... هان!

 

***

 

و این است دوره پریودیک مزخرفیت  ما که به مدت دو هفته است آغاز شده و ادامه نیز دارد. تا کی؟ خدا عالم است و چرخش سیارات و درخشش ستارگان و غیره هم بی تاثیر نیست. ای چینگ و بی چینگ و این چیزها می گویند تا چند هفته دیگر درست می شود خودش!

و اما چه خبرهاست در مملکت؟

 

1-      فعلا" که ماندن یا رفتن! مساله این است. جناب قلعه نویی را عرض می کنم. دیگر نه بنزین مطرح است نه حقوق بانوان نه اراذل نه هیچ کوفت دیگری. فقط و فقط قلعه نویی. از آن طرف هم قطبی. این یکی می رود آن یکی می آید.

2-      در روزنامه اعتماد آگهی خواندم مبنی بر تشکر جمعی از مهابادی های مقیم تهران که به خاطر ارتقای شهرستان مهاباد به فرمانداری ویژه از جناب نماینده مربوطه و دولت خدمتگزار (یا شاید هم خدمت گذار!) تشکر کرده بودند. حالا مانده ایم که آیا این دوستان بعد از این مترقی شدن چشمگیر شهرشان بالاخره به مهاباد بازخواهند گشت یا خیر؟ شما خبردار شدید به ما هم بگویید.

3-      و اما مولوی می فرماید:

 

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است

                                                عاقبت ما را بدان سر رهبرست

 

لذا از قدیم الایام، عشق دوطرفه داشته ایم. عشق یکطرفه هم داشته ایم. اما اخیرا" و با پیشرفت علم، مواردی هم چندطرفه رؤیت شده. یعنی: عاشقی گر زین سر و از چند سر است، عاقبت معلوم نگردد چیست، خر تو خر است! (لطفا" از هر گونه ایراد شعری بپرهیزید! خودمان حالیمان بوده است)

 

4-      خودتان دریافتید که اوضاع ما به چه سان می باشد؟!

5-      اما اصلا" امیدی نداشته باشید که ما با چنین وضعی، به این زودیها بازنخواهیم گشت. به زودی مشت محکمی بر دهان شما خواهیم کوبید!

6-      این هم از درام بودن اوضاع وبلاگ نویس است که به دهان خواننده خودش مشت می زند... شما به بزرگواری خودتان ببخشید.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


اين پرشين بلاگ ...!

از قرار معلوم هکرها قوی تر از وبلاگی ها هستند. تا آنجا که پرشین بلاگی ها برای بازیافت دامین خود متوسل به کمپین امضا شده اند. یاد کمپین دخترکان و پسرکان افتادم!... حالا خدا را شکر که سراغ جادو و جنبل نرفتند. به هر حال در شرایط فعلی بهتر دیدیم وبلاگ دیگری هم برپا کنیم. شاید لازم شد نقل مکان بکنیم. البته روی این وبلاگ یک تعصب خاصی داریم. لذا اینجا را حفظ می کنیم. پس فعلاً ما را با دو وبلاگ تحمل کنید تا بعد. ضمناً وبلاگ اصلي همين است و اينجا خواهيم ماند. 

*** همچنین از دوستان عزیزی که به بنده و هر پرشین بلاگی دیگری لینک داده اند خواهشمندیم آدرس لینک را فعلاً از com به IR تغییر بدهند... متشکریم (جمعی از کاربران مفلوک پرشین بلاگ!)

آدرس جدید موقتی یا دائمی یا نمی دونم چی چی این است: farzamolfat.blogfa.com

كامنتها:

يك دوست: حالا گفتيم وبلاگت خوبه پررو شدي دو تا وبلاگ مي دي؟

يك دوست ديگه: ما يكي رو هم به زور نگاه مي كرديم. دو تا ديگه چه صيغه ايه؟

يك دوست با مشكل منكراتي: قديما شلوار مردا دو تا مي شد حالا وبلاگشون...

يك رهگذر: نه داداش يكي. يا اين يا اون يكي. يكيشو سر مي زنيم.

خودم با يه اسم الكي مثلاً (مهناز يا اصغر): حتماً دوست عزيز! اصلاً شما ده تا وبلاگ بده...

فعلاً اينطوريه تا ببينيم چي ميشه!


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


ادبيات

جالب است ادبيات بعضي ها :

 فشار مقدس (اشاره به سهميه بندي) ،

تورم رواني (اشاره به گراني مسكن)،

... (اشاره به سه نقطه!)

 من زبانم قاصر است. قاصر هم نباشد فعلاً توصيه شده به قاصري!


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


اعتراف یعنی چه؟

تا جایی که عقل ناقص ما قد می داد و سوات ما بلد بود (!) اعتراف یک بار معنایی داشت که یعنی یک آدمی یک غلطی کرده بیاید یا برود بگوید من این غلطها را کرده ام و علی القاعده پشیمان هم هستم یا اصلا" پشیمان نیستم، خوب کردم، چشم شما رو هم درآوردم. و این اعتراف یعنی اقرار به یک فعلی که از نظر اعتراف کننده یا اعتراف شنونده و یا اعتراف گیرنده، فعل منفی محسوب می شود. حالا ممکن است یک نفر برود پیش کشیش اعتراف کند که من با دختر همسایه فلان کردم یا پسر همسایه با من بهمان کرد. ممکن هم هست یک نفر را بزنند توی سرش که مُقُر بیاید و چیزهایی را بگوید. ولی قاعده آن است که این چیزها باید چیزهای منفی باشند. هیچ آدم عاقلی نمی رود بگوید من اعتراف می کنم که تئوری نسبیت را کشف کردم. و یا اقرار می کنم که من هر روز صبح یک لیوان چای نوش جان می کنم. و یا همسری دارم که از عهده وظایف زناشویی خود به خوبی بر می آید. اینها اسمشان اعتراف و اقرار نیست. البته این داستان دانش ما بود تا همین چند روز پیش.

اما در این دو شب که فیلم اعترافات هاله اسفندیاری و شرکا را دیدم فهمیدم که در اشتباه بزرگی بوده ام و فی الواقع در دوران جاهلیت زندگی می کردم. انسان می تواند اعتراف کند که استاد دانشگاه بوده و متاسفانه به دانشجویان درس هم می داده. و از آن بدتر که این دانشجویان احتمالا" دوست دختر و دوست پسر هم داشته اند. و در کنفرانس هم شرکت می کرده اند. و این نشان می دهد که استاد آنها به دنبال انقلاب یشمی خال خال پشمی بوده و بسی جای تاسف است که حتی به کشور مقصد انقلاب هم سفر کرده و در این سفر با یکسری اساتید دیگر دیدار کرده است.

این یعنی اعتراف. و بر همگان واضح و مبرهن است که وقتی وسط اعترافات یک نفر به زندگینامه خودش، تصاویر انقلابات رنگارنگ دنیا پخش شود دقیقا" مشخص می شود که آن فرد به دنبال ایجاد انقلاب در یک جای دیگری از دنیا بوده است. این است هنر که همانا نزد ایرانیان است و نزد هیچ احدی هم نیست.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


اقتصاد

این هم یک متن کمی قدیمی که یک جاییش یک ایراد اساسی دارد و نتونستم رفعش کنم...!

------

به نظر ما باید این روزنامه ها را هم مثل فیلمهای سینمایی درجه بندی کنند. بعضی از مطالب باید با چند تا علامت x یا یک چراغ قرمز یا سیم خاردار یا هر چیز دیگری مشخص شوند که بچه ها نروند آن مطالب را بخوانند و در حواشی آن اظهار نظر کنند. بالاخره بعضی چیزها بچه بازی نیست که...

دیروز درست وسط شنیدن قسمتهای حساس اخبار ورزشی بودیم، که یکی از بچه های فامیل ما آمد و عینهو کَنه پاپیچ ما شد که: «تورم یعنی چه؟». گفتیم:

«تورم یعنی ورم کردن». دوباره پرسید:

«مثل همان دفعه که فلانی با چماق بر سر من کوبید و سرم ورم کرد؟» گفتیم:

«بله. مثل همان. دقیقا" همان است. آفرین به تو بچه خوب و باهوش».

اما ظاهرا" ما موضوع را اشتباه گرفته بودیم. چون باز ادامه داد:

«پس اگر همان است چرا می گویند مشکل تورم چیزی نیست که ظرف یک سال و دوسال حل شود؟ ورم سر من که با کمی یخ درست شد. فقط جایش مانده بود که آن هم مقادیری دواگلی رویش مالیدیم و خوب شد. این چه ورمی است که مهارش چند سال طول می کشد؟ مگر با چه چیزی کوبیده اند؟ و بر کجایش کوبیده اند؟».

اینجا بود که تازه دوزاریمان افتاد که این بچه چه می گوید. هر چه فکر کردیم که مثلا" بگوییم این تورم با آن تورم فرق دارد؛ این مربوط به کالاهاست. مربوط به گوجه فرنگی و سیب زمینی است. مربوط به اقتصاد است. ناشی از هزاران عامل است که بعضی از آنها در کنترل ما نیست. میانگین فلان عدد و بهمان عدد است. روشهای محاسبه گوناگونی دارد و قس علیهذا، دیدیم نمی شود. این بچه است. چه می فهمد اقتصاد یعنی چه؟ کالا یعنی چه؟ او جوابش را می خواهد. خواستیم قضیه را به روش مرسوم آدمهای بزرگ با ماست بندی و ماست مالی و اینجور ماست بازیها رفع و رجوع کنیم، گفتیم:

«این تورم با ورم سر شما که با ضربت ابوی بزرگوارتان ایجاد شده بود فرق بسیار دارد. این تورم یعنی بیشتر شدن قیمت یک سری چیزها. آنجا سر شما ورم کرده بود اینجا قیمت کالاها ورم کرده است. فهمیدی عموجان؟ به خاطر همین، سالها که سهل است بلکه شاید قرنها وقت می خواهد که ورمش بخوابد. یک چیز و دو چیز که ورم نکرده. خیلی چیزها ورم کرده. با کمپرس یخ و دواگلی هم حل نمی شود. برنامه می خواهد.»

بعد از این توضیحات، با سکوت بچه مزبور مواجه شدیم و بر آن تصور بودیم که سکوت، علامت ماست مالی شدن موفقیت آمیز قضیه است. خوشحال بودیم که بالاخره تاسی از روش بزرگان، یک چنین مزایایی را برایمان در بر داشته است و می توانیم ادامه اخبار را گوش کنیم که ناگهان گفت:

«پس حتما" این مافیای قدرت، بوکسور معروفی است که یک چنین بلایی به سر کالاها آورده است؟ نه؟».

طبیعی است که این بار، دیگر جوابی نداشتیم بدهیم. لذا باز هم به یکی دیگر از روشهای مرسوم، متوسل شدیم و توجه او را به اخبار ورزشی در مورد بوکس و کاراته و اینجور چیزها جلب کردیم و بالاخره مساله ختم به خیر شد...

 

عرض کردیم که... این روزنامه ها را هم باید درجه بندی کنند تا حداقل، صفحات اقتصادی را بچه ها نخوانند. آخر بچه را چه به اقتصاد؟


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


هزینه ای برای مظلومان جهان

آدمها دو دسته اند. یا ظالمند یا مظلومند. یک دسته هم هستند که مظلومند اما نمی دانند و فکر می کنند مدافع مظلومانند. این شد سه دسته. بله می دانم. هنوز هم می گویم آدمها دو دسته اند.

در هفته ای که گذشت به غیر از اینکه اعلام شد بنزین آزاد نمی دهیم و اصلا" چنین چیزی در مخیله مان هم نبوده از اول، و گذشته از آنکه پرونده هسته ای ما با گامهایی جدید روبرو بود و تحریمها همچون کرکس بالای سر ملت پرواز می کردند، خبر راه اندازی پرس تی وی ( Press TV ) که ظاهرا" قرار است ظالمان جهان را پرس کند(!) از رسانه های ایرانی پخش شد.

ضمن تبریک به مناسبت این موفقیت عظیم ملی، به نکته جالبی که رییس صدا و سیما اشاره کرد ما هم اشاره می کنیم: "قرار است پرس تی وی بازتاب دهنده صدای مظلومان جهان باشد". باز هم مبارک است. بلندگویی ساخته ایم از جیب ملت ایران که صدای مظلومان جهان در آن پخش شود. البته درست تر آن است که بگوییم مظلومان جهان به جز ایران. چون بحث همان دو دستگی آدمهاست که در بالا به آن اشاره کردیم.

صد البته این مظلومان شامل آن مظلومانی هستند (بالاخره این یا آن؟!) که به دلایلی مورد توجه خاص ما هم هستند. و صد و چند البته که این بلندگوی بین المللی هزینه هایی هم دارد در ابعاد بین المللی. هزینه های ثبت شبکه در ماهواره ها و گرفتن یک باند اختصاصی، هزینه های ساخت و پخش برنامه ها، هزینه های کارمندان شبکه و ... . هنوز هم نمی دانیم پول آن از محل کدام فعالیت اقتصادی تامین خواهد شد. اما این را می دانیم که معلمان، بازنشستگان، کارمندان، کارگران، روزنامه نگاران بیکار، دانشجویان دستگیر شده، و ... اصلا و هیچ رقمه جزء مظلومان جهان نیستند. اصرار هم نفرمایید.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


حکايت آشفتگی در عين آشفتگی حکايت

گویند که در بلاد شاقول تپه سفلی مردی بود حکیم و ذی الانوار الحجیم که در ابعاد هستی (1) بسی سخن بگفتی و به قول حکیم سخن، دُر و گوهر و هسته بسفتی. هر گاه دل مرد حکیم تنگ آمدی و او را با حکمای بلاد شاقول تپه علیا سر جنگ آمدی، عزم سفر کردی و راه پرخطر پیشه کردی و از هر گونه تاخیر حذر کردی؛ بر آن نمط که فیل، یاد هندستان (2) کردی. هرگاه پرسندگان بیمقدار و غوغاسازان لاکردار، سوال کردندی که بدینسان سفر کردن چرا تو راست؟ پاسخ شنفتندی که نقل است: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.

باری، پس از این بسیار سفرها، آمد روزی که حکیم خوش الحان و سخنور بلبل لسان بلاد هندستان، قصد بر تازه کردن دیدارها کردی و همچون یاری از دلدار دور مانده عازم شاقول تپه سفلی شدی؛ که گویند هر دیدی را بازدیدی است و هر عملی را عکس العملی و این نقل است از حکیمی از حکمای افرنگیه، حکیم شیخ نیوتن الممالک که گویند قوانین بسیار سازد که ثلاثه آنها معروف بوده و باقی، مجهول المالک مانده و بلاتکلیف، رها.

باز هم باری، حکیم بلاد هندستان دام اطواره العالی به بلاد شاقول تپه سفلی رحیل آمدی و بسیار مورد لطف و مرحمت قرار گرفتی. نقل است که حکمای میزبان و میهمان، به رسم یادبود، کاغذها امضا کردندی و نرد عشقها باختندی. و حتی چاه نفط کشف کردندی و قول دادندی که به اشتراک گذاشتندی. آن پرسندگان بیمقدار که ذکرشان در سطور فوقانی رفت، باز هم ساز ناساز کوک کردندی و حاسدانه ره تخریب در پیش گرفتندی و بر طبل نارضایتی کوفتندی، که چگونه چاهی است این، که یک سر در شاقول تپه سفلی دارد و سر دیگر از هندستان به در آورده؟ مگر قوانین ژئوفیزیک مسخره بودندی و آلت دست حکما شدندی؟

حکیم عاقل و فاضل و مهروی نادر، طاقتش طاق شدی و دستوری صادر کردی که به موجب آن، شهره آفاق شدی. مفاد دستور محرمانه حفظ شدندی و خلایق را از محتوایش آگاهی پدید نیامدندی. اما آنگونه که در تواریخ ثبت شده و در مواریث فرهنگی بلاد شاقول تپه سفلی باقی مانده، از آن دستور به بعد، همه حاسدان و ناستان (3) زبان در کام گرفتندی و هیچ نگفتندی.

به رسم حکایات قدیم و روایات آموزنده، نتیجه از ارکان حکایت بودی و نتیجه حکایت را، چون نان شب بُوَد حکایت کننده را. و آنچه از این حکایت منتج است اینکه قلم در قلمدان چیست ای قلم به دست؟ کلید گنج صاحب هنر.

توضیح مصحح: به دلیل مخدوش بودن منابع و بر هم ریختگی اوضاع زمانه و ایضا" حال نداشتن راوی از برای تحقیقات کافی، حکایت، مبهم و لامفهوم گردیده اما صحت آن به تایید جمعی از عقلا رسیده.

 

1: نسخه: هسته.

2: نسخه: هندوستان. ایضا" نقل شده ونزولستان.

3: نا ست ها. کسانی که ناست بوده اند و ست نبوده اند. نسخه: با حکیم مربوطه جور نبوده اند.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سوهان روح

فرض كنيم شما يك كشور داريد و آن را خيلي دوست مي داريد! خب در اين حالت قضيه خيلي لوس است و چيز خاصي نمي شود گفت. پس فرضمان را عوض مي كنيم و فكر مي كنيم شما يك كشور داريد و مي خواهيد آن را ويران كنيد. چه مي كنيد؟ ما براي شما پيشنهادات ويژه اي داريم:

1-      اولين قدم اين است كه بگرديد ببينيد گنده لاتهاي دنيا روي چه چيزهايي حساس هستند. دقيقاً آن نقاط حساس را انگولك كنيد. در مورد نحوه انگولك ما توضيح بيشتري نمي توانيم بدهيم.

2-      هر كشوري يك سري قوانين دارد كه درست يا غلط به نوعي نظم را در آن كشور حاكم كرده اند. قدم دوم اين است كه آن قوانين را با انجام كار كارشناسي به طور كلي (يا به قولي كلهم اجمعين، يا كُمپِلِت يا ...) دچار دگرگوني كنيد. توجيهتان هم اين باشد كه ديگران هيچ كارشناسي نكرده اند. البته شما كارشناسي بكنيد كه كسي نتواند حرفي بزند. فقط كافيست كارشناسانتان را از بين طيف ذغال اخته فروشان، باقالا فروشان و براي طرحهاي سنگين ملي، از بين بقالان، بزازان و ... انتخاب كنيد.

3-      طبق نظر متخصصين علم اقتصاد تورم چيز خوب و واجبي است. (با واجبي اشتباه نشود). هر چيز خوبي هم بيشترش بهتر است. مثلاً خوشگلي خوب است، هر چه خوشگلتر، بهتر؛ يا قد بلندي خوب است، هر چه درازتر بهتر. كافيست در برخي چيزها تورم ايجاد كنيد. يادم نيست در علوم اجتماعي بود يا سياسي يا تجربي يا يك درس ديگري، مي خوانديم كه سه چيز اساسي براي حيات انسان لازم است: مسكن، خوراك و پوشاك. پس با انجام يكسري كارهاي ساده، اين چيزها را كن فيكون كنيد. مسكن از همه اساسي تر است. اينجا حداقل 250 درصد تورم نياز داريد. بعد مي رسيد به خوراك. 50 تا 100 درصد جوابگوي كار هست. در مورد پوشاك نيازي به تورم نيست. بگذاريد مردم راحت بخرند. بعد دمار از روزگارشان درآوريد. پوشاك بايد نه گشاد باشد نه تنگ، نه بلند نه كوتاه، نه رنگي نه سياه و سفيد. خلاصه يكجوري باشد كه ملت گوگيجه (گاوگيجه) بگيرند.

4-      تورم همانطور كه گفتيم خيلي خوب است. اما ايجاد كردن آن كار ساده اي نيست. اصلاً اينطور نيست كه همينجوري فِرتي تورم درست شود. اگر هم در طبيعت دقت كنيد هيچ تورمي به سادگي ايجاد نمي شود. اما اگر ايجاد شد برطرف كردن آن كار حضرت فيل است. پس بايد براي تورم روش خوبي اتخاذ كنيد. اينجا به شما ياد مي دهيم كه در 20 حركت كاري كنيد كارستان: 1- اعلام كنيد بدون هيچ دليلي حقوق همه را زياد مي كنيد. 2- حقوق همه را بدون هيچ دليلي زياد كنيد. 3- با حركت قبلي تورم ايجاد مي شود. حالا حقوق همه را دوباره كم كنيد. (اينجا پدر صاحب بچه در مي آيد و غافلگير مي شود) 4- اعلام كنيد قيمت بنزين اضافه مي شود. 5- در مورد قيمت بنزين بحث كنيد. 6- قيمت بنزين را زياد كنيد. 7- قيمت زياد شده را تعديل كنيد. 8- اعلام كنيد كه قيمت بعداً بيشتر زياد مي شود. 8- اعلام كنيد بنزين سهميه بندي مي شود.9- در مورد سهميه بنزين بحث كنيد. 10- سهميه بنزين را اعلام كنيد. 11- دوباره بگوييد كه اين سهميه نهايي نيست و همينطوري الكي محض خنده آن را اعلام كرده ايد. 12- در مورد قيمت بنزين آزاد مباحثه كارشناسي در سطح كشور راه بيندازيد. 13 – قيمت اوليه بنزين آزاد را اعلام كنيد. 14- قيمت اوليه را تغيير دهيد. 15- قيمت تغيير يافته را اعلام كنيد. 16- اعلام كنيد همه شركتهاي سهامي دزد هستند. 17- تغيير موضع دهيد و به بورس سهام ابراز علاقه كنيد. 18- نرخ بهره بانكي را كاهش دهيد. 19- نرخ بهره را دوباره افزايش دهيد. 20- اول سال است و مي توانيد حقوق را همينطوري بيخودي و بي رويه اضافه كنيد. بعداً فرصت داريد كه همين 20 حركت را تكرار كنيد.

5-      اگر فكر مي كنيد 4 مورد فوق كافي هستند معلوم است هنوز ته دلتان كمي علاقه به كشور و مردم داريد. اينجا لحظه اي است كه تازه بايد تير خلاص را بزنيد. به اين حركت مي گويند سوهان روح!... در اين مرحله شما بايد افرادي را مامور كنيد به طور مرتب بگويند كه چقدر همه چيز خوب است و تورم نيست و هر كسي مي گويد تورم هست خودش تورم دارد و چقدر ما خوب هستيم و ديگران بد بودند و از اين حرفها.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


اندر فواید غیبت

ظاهرا" عطف به پست قبلی، آه آقای کمری ما را گرفت و ما دقیقا" در همان نقطه تصادفی که شرحش رفت مجددا" دچار تصادف شدیم...! البته این بار مقصر دیگری بود. ما نبودیم.

ازآنجا که این وبلاگ کم کم دارد تبدیل به خاطرات تصادفی و راهنمایی رانندگی و بیمه می شود حکایت این را هم عرض می کنیم تا فیض ببرید.

 

مجرم بودن یا نبودن! مساله این است

شواهد و قراین بسیاری وجود دارد که قوانین بلادی که در آن زندگی می کنیم طوری ماهرانه طراحی شده که به لطف خدا هر قدر شما مقصرتر و مجرم تر باشید دردسرتان کمتر است. شک دارید؟ عرض می کنیم:

1-      خود این بنده حقیر سراپا خواب آلوده همیشه دیر به سرویس رسیده، یک شاهد زنده هر چند کمی بدشانس ولی قاطع هستم. پست قبلی را که دیدید؟ ما مقصر بودیم. کلا" سه ساعت علاف گردیدیم. حالا این پست را هم داشته باشید. ما مقصر نبودیم. یک فقره شش ساعت و یک فقره دو ساعت زدیم تو رگ! هنوز هم به خسارت دست به نقدی نرسیده ایم.

2-      فکر می کنید دزد بودن بهتر است یا دزدیده شدن؟ صد البته دزد بودن. چون کسی حق ندارد به آقای دزد بالاتر از گل بگوید و گرنه می رود شکایت می کند.

3-      قاتل بودن بهتر است یا مقتول بودن؟ البته مقتول که تشریفش را می برد به دیار باقی. می ماند خانواده مقتول و هزاران قانون نصف دیه و کوفت و زهرمار برای مجازات قاتل نازنین و عزیز.

 

کافی نیست؟ شواهد بیشتر می خواهید؟ خب به ما چه ربطی دارد؟ بروید مطالعه کنید. مگر ما تعهد داده ایم معلومات شما را بیشتر کنیم؟

 

و اما حکایت: در یک ترافیک معمول، در حوالی همان نقطه منحوس (!) موفق به ترمز پشت یک پیکان شدیم. پشت خودمان را هم با نگرانی نگاه کردیم. دیدیم یک پژو در حال موفق شدن به ترمز است. آه راحتی کشیدیم و ... باز هم: زارپ ! یک نفر از عقب زد به پژو و او هم به ما و ما به ... و ... الی آخر! بگذریم. کارهای کروکی و ... را کردیم. فکر می کردیم خوشبختانه مقصر نیستیم. اما ایکاش بودیم!

جناب پژو که به ما زدند در طول سه روز سه بار تصادف فرموده بودند. ما هم از همه جا بیخبر، خوشحال و خندان، برگه کروکی در دست رفتیم بیمه. متوجه شدیم که چه جرمی بالاتر از اینکه یک فردی که اینقدر تصادف می کند به ما زده باشد؟!

چشممان کور یا باید خودش را کتف بسته بیاوریم بیمه یا برویم از اقصی نقاط تهران، سوابق تصادفهای ایشان را جمع آوری کنیم و بیاوریم تا کارمان راه بیفتد! البته با اصرار و کمی دعوا متوجه شدیم راههای قانونی تری هم دارد: استعلام خود بیمه ها از هم! که البته این راههای قانونی دیر به ذهنشان می رسد معمولا". اشکال ندارد که... آنها هم بدتر از ما مبتلا به اختلال حواس هستند.

ناگفته نماند که هنوز نتیجه این استعلامها (آن هم در عصر الکترونیک و ارتباطات نه در عهد کمانچه) مشخص نشده و ظاهرا" همان راههای غیرقانونی مفیدتر بوده است!

 

تذکر1: اگر از پشت به ماشین شما زدند و شما حدس زدید خسارتتان کم است حدستان را بگذارید دم در کوزه آبش را بخورید. چون اصولا" این موضع خیلی حساس است حتی در ماشینها و خسارتش بیشتر از این حرفهاست.

تذکر2: حدودا" از این تصادف یک روز کاری ما بر باد فنا رفت. هنوز هم به خسارت نرسیده ایم. ولی اگر برسیم، حدود هشتادهزار تومن هم سود کردیم تا پول بیمه مقصر و این همه دوندگی و علافی و ... حلال شود!...


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


فواید یک تصادف خوب!

مدتی پیش در یک صبح زیبای بهاری، پس از اینکه با نثار چند عدد لگد ناقابل به خودمان (!)، با زور و جان کندن از رختخواب دل کندیم، بعد از انجام مقدمات صبحگاهی (توضیح: مقدماتی که به دستشویی و مافیها مربوط می شود) راهی محل کار شدیم. القضا به علت اصرار بیش از حد به ماندن در رختخواب طبق معمول اکثر روزها به سرویس کار نرسیدیم و (البته چون می دانستیم نمی رسیم) با خودروی شخصی عازم گردیدیم.

طبعا" هنوز مقادیری از خواب سحرگاهی در ملاج ما باقی مانده بود. این بود که خیلی هم حواسمان نبود چه می کنیم. در ترافیک معمول خیابانها، پشت سر یک عدد تویوتا کمری (camry) که البته با عناوین دیگری از قبیل CAMARY و همچنین CAMERY نیز شناخته می شود، در حال حرکت با سرعت 20 یا 30 کیلومتر (البته در ساعت) راهی بودیم. ناگهان به خود آمدیم دیدیم تویوتای مزبور ایستاده و ما هنوز خوش خوشان حرکت می کنیم. فاصله کمتر از آن بود که ترمز خودروی نسبتا" زاغارت ما قادر به توقف باشد. آن هم با این تاخیر فازی که ما داشتیم. نتیجه اینکه :.... زارپ ! ضربه ای خفیف بر خودروی مربوطه وارد نمودیم. این ضربه آنقدر خفیف بود که فکر کردیم کار با یک معذرت خواهی معمول در این شرایط درست می شود. دستی تکان دادیم و عرض کردیم که : من بودم! چیزی نشد. ببخشید.... اما ظاهرا" کور خوانده بودیم و تویوتا کمری را دست کم گرفته بودیم.

راننده مربوطه پیاده شد و بسیار عصبانی مدعی شد که : ببین چه کردی...! ما هم پیاده شدیم و در فکر بودیم که : مگر چه کرده ایم؟! که دیدیم: به به...! سپر عالی، متعالی!... البته جالب اینجا بود که خودروی خودمان چیزیش نشده بود! و در این لحظه اتفاقات جالبی شروع شد. در ابتدا راننده مربوطه با داد و فریاد از ما تقاضای گواهینامه وسپس بیمه نامه نمود. اول فکر کردیم به افسر پلیس زده ایم. بعد با فکر بیشتر متوجه شدیم افسران پلیس اگر تویوتا کمری داشتند که اقدام به اخذ پول داخل کیف مدارک خودرو نمی نمودند. لذا از طرف مربوطه اصرار و از ما انکار که: مگر جنابعالی چه کاره اید که از ما گواهی اخذ کنید. ایشان هم در یک اقدام پیش بینی نشده ما را تهدید به زنگ زدن به پلیس 110 نمودند. مانده بودیم که: خب! دستتان درد نکند. طبعا" هم باید زنگ بزنیم دیگر... مگر رسمش همین نیست؟ حالا یا شما بزنید یا من می زنم.

در طول حدود سه ربع ساعتی که منتظر بودیم پلیس عزیز و خدمتگزار تشریف فرما شود چیزهای دیگری هم فهمیدیم:

1-      آقای کمری در یک حرکت مقتدرانه و تماس با شرکت خود، هر گونه مرخصی را ، قبل از بازگشت ایشان به شرکت، ممنوع اعلام کرد.

2-      طی تماس با بیمه گزار خود به ایشان اوامری در راستای بیمه خودرو صادر نمود. بنا به ادعای ایشان، این فرد بیمه گزار، سالیانه میلیاردها تومان از داراییهای شرکت را بیمه می کند و لذا موظف است به اینگونه کارها سریعا" رسیدگی کند. 

در حالیکه انگشت به دهان و به جاهای دیگر مانده بودیم و فکر می کردیم چرا ما باید این چیزها را بدانیم، متوجه شدیم در تمام مدت، خودروی ایشان روشن است. تذکری دادیم از بابت آلودگی هوا. ایشان فکر کرد نگران مصرف کارت سوختشان هستیم! متقابلا" یادآور شد که : ایرادی ندارد!... (در پرانتز: با قیمت سهمیه بندی مصرف می کنم و به ریش همه شما هم می خندم). ما هم فکر کردیم حتما" ایرادی ندارد دیگر...

در همین اثنا به جای یک پلیس چندین پلیس اعزامی رسیدند. یکی با خودرو و دیگری با موتور. ظاهرا" پس از تماسهای مکرر، چندین اکیپ کارکشته به محل حادثه اعزام شده بودند. بالاخره راهی محل پلیس شدیم و آنجا متوجه شدیم که خسارت وارده به سپر، هر چند در ظاهر خیلی کم است به علت کمری بودی خودروی حادثه دیده، خسارت بالا است و لذا حضور شخص مقصر خواب آلوده از همه جا بیخبر، در محل شرکت بیمه الزامی می باشد. قراری گذاشته شد و بعد از ظهر حضور به هم رساندیم.

کمی زود رسیده بودیم. با آقای کمری که پس از تمهیدات ما دیگر کاملا" آرام بود، مشغول مذاکره در باب قوانین بیمه بودیم. ایشان هم تیکه ای نثار ما کرد که : ظاهرا" زیاد تصادف می کنی! ما هم که کلا" در عمرمان این دومین تصادفمان بود (البته یک حکایت هم در باب تصادف با ستون(!) قبلا" عرض کرده بودیم که آن جزء تصادف محسوب نمی شد!) شاکی شدیم و قصد کردیم در زمان مقتضی جوابی مقتضی عارض شویم.

مسوول بیمه درست سر موقع آمد. مرد موقر و میانسالی بود. ما از وقت شناسی ایشان تقدیر کردیم، آقای کمری باز قضیه را به خودش ربط داد و گفت: بعد از این همه سال فهمیده که چطور باید با من رفتار کند!...

وارد شدیم. جالب بود همه آقای کمری را می شناختند! دیدیم موقع مقتضی همین است. عرض کردیم: ظاهرا" شما هم زیاد تصادف می کنید! معروف هستید!... ایشان هم مجددا" با روش خودش جواب داد: خیر. من «ماشین» زیاد دارم!... و بعد هم از خودروهای خودش و شرکت تعریف کرد و اینکه شتابشان چطور است. جاگوار چگونه خودرویی است و بنز چطور راه می رود و ...

خلاصه قضیه ختم به خیر شد. جالب بود در چنین روزی که اوضاع بسیار مستعد دعوا و جدال و این چیزها بود من کلا" به همه چیز خندیدم. به تصادف، به آقای کمری، به ادعاهای آقای کمری، به خودروهای آقای کمری و به همه چیز...

اما توصیه می کنیم:

1-       CAMRYپشت سر تویوتا از انواع  یا CAMARY یا CAMERY با رعایت فاصله حرکت کنید.

2-      تصادف نکنید چون خیلی علافی دارد حتی اگر بیمه باشید. اگر هم تصادف می کنید طوری بزنید یا به چیزی بزنید که زیر 200 تومان (با سه تا صفر اضافه البته) هزینه داشته باشد.

3-      اگر به چنین شخصی برخوردید به جای دعوا دنبال سوژه بگردید. سوژه های فراوان...

4-      همیشه هم تصادف چیز بدی نیست. مخصوصا" وقتی خوابتان می آید بهانه خوبی برای جیم شدن از محل کار است. طوری که هم کسی چیزی نمی تواند بگوید هم وجدان خودتان آسوده است!


    لینک

پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


فراموشی معلم از زرنگی شاگرد اوست!

متن زیر خاطره ای است که به یک مناسبتی برای یک جایی نوشتیم! مطلب دندان گیری هم نیست. چه رسد به چشمگیر. اما گفتیم جهت روشنگری اینجا هم بگذاریم تا خواننده احیاناً ناآشنا با ابعاد دیگری از شخصیت درخشان ما آشنا شود!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اصولا" همیشه می گویند خلاف نکنید، کار بد نکنید، بچه های خوبی باشید و شلوغ نکنید. کسی را هم اذیت نکنید. اما یک نکته تکمیلی هم هست که اظهار می دارد کارهای فوق الذکر را «ترجیحا"» انجام ندهید اما اگر هم قصد مبادرت به چنین افعالی را دارید طوری عمل کنید که کسی نفهمد یا اگر فهمید زود از یادش برود. شاید جمله نقل شده اول، به لحاظ اخلاقی صحیح تر باشد اما قطعا" نقل قول دوم از دیدگاه عملی، کاربردی تر است.

طبعا" ما انتظار نداریم که خواننده که قاعدتا" انسان عاقل و منطقی است این حرف ما را همینطوری بدون دلیل قبول کند. چون به هر حال ممکن است حرف بیخود و کتره ای زده باشیم. بالاخره همیشه گفته اند شنونده باید عاقل باشد که ایضا" این گفته در مورد خوانند هم صادق است. لذا دلیل هم می آوریم. از آن دلیلها که اصطلاحا" می گویند آفتاب آمد دلیل مهتاب یا مهتاب آمد دلیل آفتاب یا یک چیزی بین همین آفتاب و مهتاب که کلا" به خودشان مربوط است و ما سعی نداریم دخالت کنیم.

و اما حکایت این است که نگارنده این مطلب همچون همه ابناء بشر روزگاری را به تحصیل گذرانده و همچون بعضی از همین ابناء ، جزء آنهایی بوده که دست به شیطنتهایی هم زده اند. مخلص کلام اینکه ما در یکی از کلاسهای دوران تحصیل خود، مرتکب اعمالی شدیم که نهایتا" دبیر کلاس مربوطه (که فرد جوانی هم بود) اقدام به خارج ساختن ما از کلاس نمود و آن چنان هم قضیه را جدی گرفت که مقرر داشت دانش آموز مربوطه (طبعا" و با شرمندگی، یعنی خود ما) از حضور در جلسات درس تا پایان سال محروم باشد. توضیح ضروری اینکه این اتفاق در ابتدای سال رخ داد.

از آنجا که پیشنهاد مطرح شده در خصوص حضور در کلاس و یا در واقع همان عدم حضور در کلاس، بین دبیر و دانش آموز، مورد توافق کامل بود، علیرغم پادرمیانی خیل عظیمی از همکلاسیها در لغو آن، قانون مزبور کاملا" تا پایان سال رعایت شد. لذا تنها دیدار و واپسین دیدار بین ما و معلممان، موکول شد به جلسه امتحان پایان سال.

***

 

سالها گذشت و ما بزرگ شدیم و دانشگاه رفتیم. روزی دلمان برای مدرسه تنگ شد و تصمیم بر آن گرفتیم که سری به آنجا بزنیم. با دبیران و ناظمان و مدیران سابق روبرو شدیم و احوالپرسی هم نمودیم. از قضای اتفاق با دبیر فوق الذکر نیز برخورد کردیم و در حالیکه سعی بر فرار داشتیم در کمال شگفت زدگی با احوالپرسی گرم ایشان مواجه شدیم. هر چند متعجب بودیم، خوش بینانه به خود قبولاندیم که این کار گذر ایام است و بدیها فراموش شده و نیکی ها به یاد مانده اند.

در بین صحبتها، ایشان که باز هم در نهایت تعجب اینجانب، به این باور رسیده بود که ما از دانش آموزان بسیار خوب کلاس درس ایشان بوده ایم، پیشنهاد داد در دوره دانشجویی خودمان، کار مشترکی با هم صورت بدهیم.

ابراز علاقه و احترام دبیر سابق ما به حدی بود که اگر در یک فیلم کارتونی یا کمدی به سر می بردیم امکان داشت چندین عدد شاخ در جهات مختلف بر روی سر ما سبز شود. البته چنین نبود و چنان هم نشد. به هر حال اظهار تمایل کردیم . دست آخر، ایشان محض یادآوری، نام ما را هم جویا شدند. ما هم عرض کردیم: فلانی هستم.

اینجا بود که مشخص شد علت آن برخورد گرم و دوستانه چه بوده. در واقع ایشان مطلب خاصی اظهار نداشت اما خودمان از حالت چهره مخاطب خود، حدس زدیم که چه افکاری از مغزش گذشته است. در حقیقت آن معلم بزرگوار ما نه چهره، بلکه اسم ما را به خوبی به یاد داشت و برعکس ناممان، به دلایل نامعلومی، چهره ما ایشان را به یاد یک دانش آموز نمونه می انداخت.

به هر تقدیر این مهم بود که تصویر مثبت و خوبی از شخص نگارنده در ذهن آن دبیر محترم باقی مانده بود. البته ما از سر شرم و حیا پیگیر آن کار مشترک نشدیم. اما به صورت بالقوه این امکان وجود داشت که بالاخره با همان معلمی که روزگاری به ما همچون دشمن خود نگاه می کرد، دوست شویم!


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


در این چند روز که نبودیم

از آنجا که انسانهای خودشیفته و ایضا" آدمهای ممالک خود عقب نگه داشته شده، خود را مبدا هستی می دانند و بر این تصورند که اصولا" همه دنیا و ما فیها بر حول محور شخص شخیص ایشان و یا کشور پرافتخار آنها می گردد، بعض اوقات، مبدا تاریخی را هم اتفاقات روزمره خودشان قرار می دهند. از اینرو و از خیلی روهای دیگر، ما هم تصمیم گرفتیم اتفاقات این مدت را که نبودیم بنویسیم و اسم آن را هم بگذاریم همین «اتفاقات این چند روزه که نبودیم». اینها را هم عرض کردیم که شما بپرسید ما کجا بودیم و آن وقت ما جواب ندهیم تا حال شما گرفته شود. چون این هم جزء خصوصیات ماست که دوست داریم حال همه را بگیریم. دست خودمان هم نیست.

ضمنا" یادمان باشد یک حکایت در باب یک فیلم که مدتها پیش دیده بودیم و این روزها برایمان تداعی شد، در انتها برایتان تعریف کنیم تا به معلومات شما افزوده شود.

و اما:

 

پیامک

روزنامه ای می خواندیم چشممان افتاد به کلمه ای غریب که بعدا" فهمیدیم از ابداعات و اکتشافات جدید متخصصین لغت سازی ایرانی است : پیامک ! یعنی همان پیام کوچک که البته قرار است معنی معادل پیام کوتاه را که ترجمه ای از SMS می باشد در ذهن تداعی نماید. دقیقا" به مسیر این تداعی و تجزیه تحلیلهایی که در پی آن لازم است هم توجه بفرمایید.

نکته دستوری و تاریخی: این «ک» به عنوان مصغر مثلا" در پسرک، بادبادک، کودک، نارمک، فرانک، درک و ... کاربرد داشته و همیشه معنایش این بوده که فلانک یعنی فلان کوچک. و تاکنون به عنوان یک چیز کوتاه از آن استفاده نشده است.

حالا مانده بودیم همان «پیام کوتاه» چه اشکالی داشت؟ چند حرف کم کردیم که مثلا" کلمه کوتاهتر و مخفف شود؟ چرا عقده خود کمتر بینی داریم ما؟ خب در فارسی کلمات به قول معروف abbreviation رایج نبوده و نیستند. مثلا" در انگلیسی می شود short message service را تبدیل کرد به SMS و خنده دار هم نیست. اما در فارسی مسخره می شود اگر بگوییم «خ. پ . ک » به جای خدمت – یا همان سرویس - پیام کوتاه . و طبعا" این کلمه بلانسبت، هر گونه فحش و ناسزایی را در ذهن تداعی می کند جز پیام کوتاه. حالا این دلیل می شود برسیم به کلمه بی معنا و مضحک پیامک؟ دندمان نرم؛ همان پیام کوتاه می گوییم. درست است ملت تنبلی هستیم ولی مسخره که نیستیم!

یاد آن روزها به خیر که در فرهنگستان کسانی را داشتیم که در دنیای علم و تکنولوژی کلماتی ساختند که تا کنون ماندگارند. مثل تنش و کرنش در اصطلاحات مکانیک و عمران. و برخی کلمات دیگر در سایر علوم که الان حوصله ندارم یادم بیاید! (واقعا" از این همه تلاش ما در راستای اثبات ادعایمان لذت بردید؟!)

 

خطرناک

« در پی دیدار روز گذشته دو تیم فوتبال، صدها میلیون تومان به اتوبوسهای شرکت واحد خسارت وارد شد. –  استنباط ما از جراید! »

 

-          وزیر امور خارجه: ملت ایران ملت صلح دوست و آرامی است. و اصلا" هم خطرناک نیست.

 

و همین بود مهمترین خبرهایی که تا کنون موفق به کسب آنها شده ایم. و حالا می رسیم به حکایت امشب. پیشاپیش شب خوبی را برایتان آرزومندیم.

 

حکایت فیلمی که یادم نیست اسمش چی بود

مردمی در یک روستای دورافتاده در – فکر می کنم – کشور اسکاتلند یا ایرلند یا یک همچو جایی، تپه ای داشتند به یک نامی که طبعا" اسم آن را هم یادمان نیست. اما از آنجا که این تپه بلندترین جایی بود که در زندگی خود دیده بودند اسم آن را گذاشته بودند کوه!

توضیح واضحات: یعنی به تپه می گفتند کوه.

یکروز یک اکیپ جغرافیادان یا زمین شناس یا یک کوفتی شبیه همینها تشریفشان را می آورند به روستا برای ثبت نقشه های ملی – میهنی. در بدو ورود، مردم آن روستای دورافتاده که فکر می کردند خیلی هم مهم هستند استقبال شایانی از این اکیپ می کنند و کوه خود را هم معرفی می کنند. طبعا" این آقایان که اینکاره بودند و ابزار اندازه گیری هم داشتند پی می برند که تپه مزبور تپه است.

توضیحات واضحات بیشتر: یعنی تپه مورد بحث واقعا" تپه بوده و کوه نبوده و این به طریق علمی قابل اثبات بوده است. چون چند متر از استاندارد یک کوه درست و حسابی کمتر داشته است.

مردم شاکی می شوند و آنها را توطئه گر می دانند. و آنها را محکوم می کنند...

تا اینجای داستان خیلی آشناست. نه؟ اما از اینجا به بعد فرق دارد.

 

خیلی زود مردم می فهمند که راه برخورد منطقی این نیست. و اینجا معلوم می شود که آنها روستاییان فهمیده ای بودند و یا به قول یکی از اساتید ما در واقع آنها دهاتی نبوده اند. ما خودمان دهاتی بوده ایم که فکر می کردیم آنها دهاتی هستند! خلاصه اینکه مردم متحد می شوند. یک دسته ماموریت می یابند ماشین مامورین را خراب کنند تا مدت اقامت آنها طولانی شود. یک دسته مامور می شوند آنها را اغفال کنند و البته در این بین دست به کارهای خلاف شرع هم می زنند و هنرپیشه خوش تیپ نقش اول را فریب می دهند. یک دسته هم شبانه دست به کار می شوند و با جابجایی مقداری خاک به بلندترین نقطه تپه، ارتفاع آن را به حد استاندارد می رسانند تا مجددا" اندازه گیری شود.

 

نتیجه گیری علمی: متاسفانه چون رشته ما زمین شناسی نیست از نتیجه گیری علمی معذوریم.

نتیجه گیری اخلاقی: در واقع نقش آن دسته از مردم که دست به اغفال مامورین از راههای غیرمشروع زدند از نقش آنها که بیل زدند خیلی مهمتر بود.

نتیجه گیری تاریخی: طبق مستنداتی که در انتهای فیلم ارائه شد هنوز هم هر زمان که ارتفاع تپه مزبور کم شود مردم دست به کار می شوند و ارتفاع را زیاد می کنند.

نتیجه گیری ملی: مهم نیست شما تپه دارید یا کوه. مهم این است که اگر تپه دارید و فکر می کنید کوه دارید سعی کنید: 1- بدانید استاندارد کوه چند متر است، 2- سعی کنید ارتفاع تپه خود را افزایش دهید، 3- حتما" از همه پتانسیلهای ملی خود بهره بگیرید و تعصبهای کور را کنار بگذارید.


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


ضربت!

حتما" آن عکس دستگیری اراذل و اوباش را دیده اید. همان که یک نفر شمشیر به دست و آفتابه بر گردن و لوله آفتابه در دهان را دور گردانیده اند. اگر ندیده اید قطعا" از برخورد قاطع نیروی انتظامی با خبر هستید. بد نیست برای رویت عکس، به آرشیو ایسنا هم نگاهی بیندازید. به نظرتان چند تن اراذل در این تصویر دیده می شوند؟

واقعا" جایگاه این چنین حرکاتی کجاست؟ نیروی انتظامی؟ و اینگونه برخوردها ما را به یاد کدام دوره و زمانه می اندازد؟ و کدام قانون و کدام دادگاه رای به چنین برخوردهایی داده است؟ مفتخرانه چند روزی است داد می زنند که مردم هم از ما حمایت می کنند. ادعا می کنند که اینها همه سابقه دار بودند. جدا" کدام شخص عاقل این همه خودش باعث آبروریزی خودش می شود؟ کسی برای این سوالها پاسخی دارد؟

1-      اگر آمار سوابق این اوباش را داشته اید چرا یکدفعه یادتان افتاده با آنها برخورد کنید؟ تا حالا خواب بودید یا کارهای مهمتری داشتید؟ یا مرده بودید؟

2-      به قول خودتان مردم جرات شکایت از این اراذل را نداشتند. شما هم خبر داشتید که مردم جرات ندارند شکایت کنند؟ پس منتظر چه بودید؟ می خواستید از اینکه مردم جرات ندارند، مطمئن شوید؟ یا اینکه فصل بهار فصل بهتری بود برای حمله ضربتی؟

3-      یادتان هست همیشه مدعی بوده اید که مملکت ما از جمله امن ترین کشورهای دنیاست؟ این چه امنیتی است که مردم حتی جرات نمی کنند از کسی که ناموسشان را تهدید می کرده و در خیابانها عربده کشی می کرده شکایت کنند؟ واقعا" می فهمید چه می گویید؟

4-      ضربتی برخورد کردید؟ اینها را قاطی جوانانی که به جرم بدحجابی دستگیر می کنید کردید. مردم هم تشکر کردند. جدا" ما را مشنگ فرض کرده اید؟ این هم جزئی از طرح کذایی امنیت اجتماعی است؟ یعنی همه اینها در یک ظرف می گنجند؟

5-      شنیده اید که می گویند زدی ضربتی، ضربتی نوش کن؟ فکر نکرده اید که این برخوردها منجر به تشدید اقدامات بزهکارانه می شود؟ فکر نکرده اید که حرمت پلیس را زیر سوال برده اید و جایگاهش را در حد یک نیروی چریکی فاقد شناسنامه پایین آورده اید؟

6-      خیلی خوب است کل سال هیچ کاری نکنید و به یکباره بریزید و بگیرید و ببرید و ... . مردم هم تشکر می کنند. خب چه کنند بندگان خدا؟ فکر می کنند تنها وظیفه پلیس گیر دادن به پاچه شلوار و ابعاد روسری و میزان چسبندگی لباس بر تن است. تعجب کرده اند که پلیس کارهای دیگری هم بلد است!

۷-      و سوال آخر : (البته قبلی خیلی هم سوال نبود) : مردم پارچه نویس زدند؟ مگر نمی گفتید مردم از ترس اینکه این اراذل بفهمند چه کسی آنها را لو داده جرات شکایت ندارند؟ حالا راست راست رفته اند پارچه نصب کرده اند؟ حتما" پایینش هم نوشته اند: از طرف اهالی ترسوی محله: مثلا" رضایی و غلامی و فلانی و بهمانی متعلق به پلاک 4 و 7 و 21 ؟ ... عجب مملکتی داریم به خدا!

به هر حال ما هم به نوبه خود از زحمتکشان این عرصه تشکر می کنیم. پارچه هم نداریم وصل کنیم بالای وبلاگمان. و گرنه این کار را هم می کردیم.

 

 


    لینک
پيام هاي ديگران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

  RSS 2.0